دوباره بی صدا شکست اشکيم از چشاش نریخت
خاطره های کهنه روپاره می کردو دورمی ریخت
دستای غم نفس نفس مثل یه درد ریشه کن
بقض گلوش و می فشرد تو غربت سینه ی من
دوسِت دارم های دروغ صداقت عشقش وکشت
تازه می فهمید که چيه حکایت خنجر و پشت
طفلی چه بی صدا شکست دلی که عاشق تو بود
بسّ دیگه دروغ نگو،نگو که لایقت نبود
می خواست که نفرین بکنه اونکه یه شب ماهش ُ برد
ابر سیاهی که اومد لقمه ی زنگیشُ خورد
پیش کدوم خدا بره به کی شکایت بکنه
همین روزاس که بی صدا به مردن عادت بکنه
کاش می دونستی واسه تو ازهمه چيش گذشته بود
وقتی می رفتش ازچشاش خون زيادی رفته بود
از تو که باور نمی کرد اين دفه پشت پارو خورد
کاش بودی وقتی خودش و به خاک باغچه می سپرد